دست نوشته های من و داداشی
شعر عاشقانه
فرق عشق با ادواج شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني... شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: چه آوردي ؟ با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم. استاد گفت: عشق يعني همين...! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟ استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي... شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت . استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم . استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...! و این است فرق عشق و ازدواج ... چه احساس قشنگيه .. وقتي وجود عزيزي رو كنارت حس كني دستاشو تو دستت بگيري باهاش قدم بزني صداش رو بشنوي بودنش رو در كنارت لمس كني چه احساس نازنين و شيرينيه ..... روبه رو با كسي كه دوسش داري بشيني چشاش رو نگاه كني .. تا عمق وجودت از يه گرماي عجيب آب بشه !! قلبت پر تپش بشه ... انگار داره از سينه كنده مي شه !! چه احساس عجيبيه ... وقتي بخاي با انگشتات صورتشو حس كني با موهاش بازي كني خداي من ... باور كردني نيست ... اوني كه مي خواي ... دوسش داري ... كنارت باشه ... باهات باشه ... هم راهت ... هم پات باشه ... باور كردني نيست ... نه ... باورم نمي شه تو كنارمي ... وجودتو حس مي كنم ... ولي باورم نمي شه !!! خدايا اين حسو ازم نگير مجنون لیلی کنار سیب و رازقی نشسته عطر عاشقی من از تبار خستگی بی خبر از دلبستگی ـ عاشقم ـ ابر شدم صدا شدی.شاه شدم گدا شدی.شعر شدم قلم شدی.عشق شدم تو غم شدی.لیلای من دریای من اسوده در رویای من این لحظه در هوای تو گمشده در صدای تو من عاشقم مجنون تو گمگشته در بارون تو... مجنون لیلی بی خبر در کوچه هایت در به در مست و پریشون و خراب هر ارزو نقش بر اب شاید که روزی عاقبت اروم بگیرد در دلت.کنار هر ستاره ای نشسته ابر پاره ای من از تبار سادگی بی خبر از دلدادگی ـ عاشقم ـ ماه شدم ابر شدی اشک شدم صبر شدی برف شدم اب شدی قصه شدم خواب شدی.لیلای من دریای من اسوده در رویای من این لحظه در هوای تو گمشده در صدای تو من عاشقم مجنون تو گمگشته در بارون تو.مجنون لیلی بی خبر در کوچه هایت در به در مست و پریشون و خراب هر ارزو نقش بر اب شاید که روزی عاقبت اروم بگیرد در دلت....
دختر: میخوای از پیشت برم؟
پسر: حتی فکرشم نکن!
دختر: دوسم داری؟
پسر: البته! هر روز بیشتر از دیروز!
دختر: تا حالا بهم خیانت کردی؟
پسر: نه! برای چی میپرسی؟
دختر: منو میبوسی؟
پسر: معلومه! هر موقع که بتونم.
دختر: منو میزنی؟
پسر: دیوونه شدی؟ من همچین آدمیام؟!
دختر: میتونم بهت اعتماد کنم؟!
پسر: بله.
دختر: عزیزم!![]()

| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |


